مسافرت شمال - عید
نفسم روز چهارم عید با بابایی و خاله مرجان و عمو مهدی رفتیم رشت
صندلی عقب ماشین رو برات مثله اتاق خواب درست کردیم و اسباب بازیهایی که دوست داری رو هم گزاشتیم تا راحت باشی
جاده که خیلی شلوغ بود شما هم هم کلافه شدی هم متاسفانه بالا آوردی بعدشم کلی بی حال شدی اونقدر که من ترسیدم و زنگ زدم به مامانی اونم گفت بهت نبات داغ بدیم
بابایی خیلی خیلی نگرانت بود همش می گفت نباید با نی نی به این نازی تو این ترافیک می رفتیم شمال
نبات داغت رو که خوردی دوباره شروع کردی به شیطنت ، حسابی ماشین رو گزاشتی سرت ، اونقدر که از اینکه بهت نبات داغ دادم پشیمون شدم
خلاصه رسیدیم رشت شما هم که دوروبرت شلوغ بود حسابی آتیش سوزوندی دیگه مارو هم تحویل نمی گرفتی
بابابزرگای مهربونت زنگ می زدن که باهات حرف بزنن تو هم فقط براشون جیغ می کشیدی
یه دفعه هم عمو حمید مهربون زنگ زد تا باهات حرف بزنه تو هم تا صداشو شنیدی گریه کردی اونقدر که مجبور شدیم بدون خداحافظی قطع کنیم تا شما رو آروم کنیم
برای من که تا حالا گریه نکردی
خوش بحال عمو حمید
روز آخر هم رفتیم ماسوله ، لباس محلی پوشیدیم کلی از منظره این روستای قشنگ لذت بردیم
اینم عکسای شمال









مسافرت شمال - عید
